بر سر دوراهی( داستان طنز)

این جانب تمایل دارم بدانم که آیا خانم فروغ الزمان خانم به رشته ادبیات علاقه ای دارند و آیا در این زمینه مطالعاتی داشته و دارند؟

با این سؤال خانواده فروغ الزمان خانم حسابی غافلگیر می شوند. آنها که به انتظار سؤالاتی دیگر نشسته بودند ـ سؤالاتی که در این گونه مراسم مرسوم است نظیر پخت و پز و جهیزیه و خیاطی و ... ـ به مخیله شان نمی آمد که با اینچنین سؤال عجیب غریبی روبه رو بشوند. این سؤال چنان ناگهانی و تازه برای آنان بود که در حد یک بدعت در نظرشان جلوه گر شد.

ننه عنایت آقا که سکوت سنگین خانواده طرف را می بیند با خنده به ننه فروغ الزمان خانم

می گوید:

ـ می دانید خانم، این پسر ما کشته مرده قصه و داستان و شعر و اینجور چیزهاست. از بچگیش همین طور بوده. ولش کنید بیست و چهار ساعت سرش توی کتابه.

برادر فروغ الزمان خانم چشمهایش را به عینک عنایت آقا دوخته و مزه می پراند:

ـ بر منکرش لعنت! آدم کشته مرده کتاب که به سوی چشمها توجه ندارد.

عنایت آقا اجازه نمی دهد حرفهای صد تا یک غاز خانمها و آقایان ادامه پیدا کند. محکم می گوید:

ـ این جانب، در انتظار پاسخ هستم.

فروغ الزمان که به عمرش کتاب داستانی را به دست نگرفته و یا تا ته تمام نکرده و می تواند ادعا کند از هر چیزی سررشته دارد الا قصه و شعر، پاک دست و پایش را گم می کند.

از طرف دیگر شخصیت و وقار عنایت آقا سخت چشمش را گرفته و نمی خواهد میدان را خالی کند. بنابراین می ماند بر سر دو راهی که چه بکند و چه بگوید.

سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شده که بالاخره فروغ الزمان خانم من من کنان می گوید:

ـ اوه ... بله ... من آنقدر کتاب ادبیات دوست دارم که حد ندارد. اصلاً ... روزی نیست که فکر و ذکرم ادبیات نباشد. ادبیات چیز خیلی خوبی است. آدم ادبیات دوست نداشته باشد پس چی دوست داشته باشد.

به شنیدن این جملات، لبخندی گوشه لب عنایت آقا سبز می شود.

ـ بسیار نیکو است. این از محسنات و فضایل عالی آن خانم می تواند باشد. جسارتا، کدام شاعر و یا نویسنده را بیشتر می پسندد؟ از معاصرین، از قدیمی ها، چه جالب!

دیگر فروغ الزمان در تله افتاده و راه برگشتی برای خود نمی بیند. چند سالی است که او دیپلم را با تک ماده و هزار دنگ و فنگ گرفته و قاب کرده و تمام آن چیزهایی را که در دوران درس و مدرسه خوانده؛ بالکل بوسیده و گذاشته است کنار.

در آن دقایق پراضطراب، فروغ الزمان به مغزش فشار می آورد تا به خاطر بیاورد. با خود می گوید: «فروغ الزمان، زودباش بیادت بیار که آبرویت در خطر است، دیر بجنبی شوهر آینده ات ور پریده است!»

بالاخره چیزهایی به یاد می آورد. تو گویی می خواهد درسش را جواب بدهد:

ـ آقا ... چیزه ... یک، رودکی ... دو، عمر خیام ... سه، فردوسی ... چهارم، سعدی پنجم، حافظ ...

این جاست که ننه فروغ الزمان خانم که چندتایی پیراهنم بیشتر پاره کرده و حال و احوال دخترش را تمام و کمال می داند؛ خود را وسط می اندازد و رو به ننه عنایت آقا می گوید:

ـ خانم، شما نمی دانید این فروغ الزمان ما چه دست پختی داره. توی خونه او که باشه من دیگه کیم! من راحت و آسوده پاهام رو دراز می کنم و فروغ الزمان آشپزی می کند. می دونید چیه؟ باباش دست پخت منو قبول نداره. می گه غذای فروغ الزمان را آدم می تونه ملچ ملوچ بکنه و سر بکشه، انگشتهاشو هم می تونه با اون بخوره. کور بشه جفت چشمهام اگه بخوام غلو کنم. مگه نه؟

عنایت آقا اجازه نمی دهد کسی به ننه فروغ الزمان جواب بدهد. می گوید:

ـ این گونه که اینجانب متوجه شدم، خانم بیشتر به شعر شعرای قدیمی علاقه مند می باشند. در این هیچ اشکالی متوجه نمی باشد. طبایع آدمیان مختلف و سلایق متخالف است. فردی شعر نو را می پسندد، فرد دیگر شعر کهن را. فرمودید داستان هم مطالعه می فرماید؟

فروغ الزمان در بد مخمصه ای گرفتار آمده بود. به خود می گوید: «چه سؤالهای سخت سختی می پرسد. کی می تواند به این سؤالها جواب بدهد.» همان طور که با خود در کلنجار است و فکر می کند، الّه بختکی می گوید:

ـ داستان ... بله، داستان چیز خوبی است. همین شعر را که می بینیم همان داستان است و یا داستان را که می بینیم همان شعر است و داستان ...

بار دیگر، ننه اش به کمک می شتابد:

ـ آقا، زندگی که همه اش شعر و از این چیزها نیست. آدم باید غذا بخورد، تفریح بکند، لباس تنش باشد. مثلاً، همین دختر من، مگر شما می توانید برایش در دوخت و دوز رقیبی پیدا بکنید؟ رخت و لباسهای ما که هیچ، لباسهای در و همسایه را همین این وجب دختر می دوزد. جوری هم می دوزد که همه به به و چه چه می کنند. قدیمی ها می گفتند: دختری که از هر انگشتش هنری می بارد. اشتباه نکنم، منظورشان همین فروغ الزمان ما بوده، مگه نه؟

عنایت آقا با بی حوصلگی می پرسد:

ـ این جانب را ببخشید می پرسم. خانم با آثار داستان نویسهای قدیمی یا جدید هم آشنایی دارند؟

فروغ الزمان خانم که جان به لب آورده و هرگز توی این خط و خیالها نبوده، عرق می ریزد تا جوابی پیدا کند.

ـ داستان نویس ... نه ... شعر ...

عنایت آقا که این گونه پاسخ گفتن را حمل بر حجب فروغ الزمان می کند می گوید:

ـ بسیار خوب، این گونه که مستدرک شد خانم صرفا به زبان شعر آشنایی داشته و دارند. بسیار خوب!

در این زمان، ننه فروغ الزمان چشم غره ای به دخترش رفته که یعنی: «حقیقتش را بگو و خودت را راحت کن. دهان باز کن و بگو اصلاً نمی دانی شعر و داستان چیه.» فروغ الزمان نگاه معنی دار ننه اش را می فهمد اما به این خیال که بعد از ازدواج خود به خود همه چیز درست می شود و عنایت آقا دستگیرش می شود قضیه از چه حال و قرار بوده، با چشم غره ای متقابلاً به مادرش می فهماند که او نباید در این امر خطیر دخالت بکند!

فروغ الزمان خانم که تمام هم و غمش را مصروف این داشته تا آن ازدواج سر بگیرد، خوشحال است پیش خواستگار خود را دختری با مطالعه و علاقه مند به ادبیات معرفی کرده است. القصه، مراسم خواستگاری و بله برون و عقد و عروسی به سرعت برق و باد سرگرفته و فروغ الزمان به خانه بخت رفته تا زندگی جدیدش را شروع کند.

تا چند ماه ابتدای زندگی مشترک، عنایت آقا هر روزه با مشتی کتاب به خانه وارد شده و ساعتهای متوالی با فروغ الزمان بخت برگشته در مورد سبکهای مختلف شعری، عروض و قافیه و بیت و مصرع و دوبیتی و غزل و نظایر به گفتگو می نشیند. اما به مرور متوجه می شد که این فروغ الزمان از تنها چیزی که بسیار بی بهره می باشد، همانا شعر و شاعری می باشد.

این وضع ادامه دارد تا فروغ الزمان خسته شده و لب به اعتراف می گشاید و می گوید چرا در مراسم خواستگاری حقیقت را نگفته است.

حالا، سالهاست که از ازدواج این دو می گذرد و عنایت و فروغ الزمان صاحب دو بچه شده اند.

در طول شبانه روز، این زن و شوهر به رد و بدل کردن دو کلمه بسنده می نمایند. این دو کلمه عبارتند از: «سلام» و «خداحافظ».

عنایت به خانه که می رسد سلامی با زنش گفته و مثل همیشه می رود در اتاقش، در را پشت سر خود بسته و مشغول مطالعه اش می شود. فروغ الزمان نیز به آشپزخانه اش می رود.

صبح، عنایت خداحافظی کرده و خانه را ترک می کند. زنش نیز به کارهای خانه اش می پردازد.

از این وضعیت سکوت و نارضایتی ماهها و سالهاست که می گذرد. فروغ الزمان از این زندگی بشدت آزرده و پریشان خاطر است. اما آیا می تواند لب به اعتراض بگشاید؟

 

 

                                   از سایت : http://www.hawzah.net/

/ 0 نظر / 6 بازدید