داستان جالب ” دهقان و ارباب”

دهقان پیر، با ناله می گفت:
ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟!
دخترم همه چیز را دوتا می بیند.!

ارباب پرخاش کرد که:
بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می کنی! مگر کور هستی، نمی بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!

دهقان گفت:
چرا ارباب می بینم …
اما …
چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را «دوتا» می بیند … ولی دختر من، این همه بدبختی را … !

 منبع : http://www.radsms.com/

/ 1 نظر / 10 بازدید
تینا

سلام خوبي؟؟ اينو بدون وقتي منتظر كسي باشي كه فكر اومدنو نمي كنه خيلي سخت تره كاش منم تنها بودم اما كسي رو دوست نداشتم