دهکده
... چشم انتظار ...
سلام دوستای گلم امیددارم حال شما هم توپ باشه... ولی حال خودم هم توپ نیست و یک کمی به هم ریخته... خوب به امید خدا یک سال دیگه هم تمام شد و حالا ما موندیم وکارهای خوب وبدی که انجام دادیم و اینکه شاید چقدر به هدف هایی که میخواستیم نزدیک بشیم من که مقداری به هدفی که دنبال میکردم نزدیک شدم شما را نمی دانم...؟ راستی هر چی فکر میکنم حرفم نمیاد.. تا بعد بای.......................................... مدیر کل امور فرهنگی سازمان ملی جوانان در گفتگو با روزنامه ایران:" مجرد ها برای فرار از ازدواج بهانه می تراشند. درصد بسیاری از دختران و پسران آمادگی ازدواج را دارند و تنها منتظرند از سوی افرادی تشویق به ازدواج شوند." پسر:" ولی من هنوز نمی توانم پول توجیبی خودم را هم دربیاورم..." پدر به خواهر و برادر کوچکتر:" خب تشویقش کنید! یک و یک و یک، دو و دو و دو...!" خواهر کوچکتر:" هول نشو دقت کن... مسابقه است، همت کن!" برادر کوچکتر: "هیبیب هورا... زنده باد شادوماد!" پسر:"بابا شما که یک عروسی مختصر هم نمی توانید برای من بگیرید چرا بقیه را علیه من می شورانید؟!" پدر:" ساکت باش، تو حالی ات نمی شود! ما داریم تشویقت می کنیم بدبخت!" صداهای توی کوچه:" ما منتظر عروسی هستیم... هیچ جا نمی ریم همین جا هستیم!" مادر( تحت تاثیر جوّ):" نون و پنیر و سالاد، یالا بشو تو داماد!!" پسر:" من حتی یک دست کت و شلوار درست و حسابی هم ندارم که برویم خواستگاری... هزار جور گرفتاری دارم. درسم هنوز تمام نشده. شهریه کلاس هایم را با بدبختی جور می کنم. هر کس از راه می رسد به من گیر می دهد. زور همه به جوان ها رسیده. هنوز مدل شلوارم را خودم نمی توانم انتخاب کنم والا از توی خیابان جمعم می کنند(!) آن وقت توقع دارید بروم یک نفر را انتخاب کنم برای همه عمر؟ با چه آموزشی؟ از بچگی به ما گفتند دخترها لولو خورخوره اند. بزرگتر که شدیم گفتند بحران ازدواج است، مواظب باش دخترها گولت نزنند. تا آمدیم با همکلاسی دخترمان دو کلام حرف بزنیم بردندمان کمیته انضباطی. ولی بعدا که دوباره یواشکی با هم حرف زدیم(!) طرف پرسید چه کاره ای؟ راست می گوید خوب. با کدام درآمد می خواهم دستش را بگیرم بیاورمش کجا؟! این جوری می خواهم خوشبختش کنم؟ شما فکر می کنید مشکلات من یکی دوتاست؟" پدر:" پس با این همه مشکل آن گوشه نشسته ای چه غلطی می کنی؟ آن چیست که داری می تراشی؟" پسر: "بهانه است!! می تراشم که یک وقت مجبورم نکنید ازدواج کنم!" نظر شما چیه ؟ منبع :http://www.bitrin.com/ آن کلاغی که پرید ازفراز سر ما و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود خبر مارا با خود خواهد برد به شهر همه می دانند همه می دانند که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه می ترسند همه می ترسند ،اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و نترسیدیم سخن از پیوند سست دونام و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو و صمیمیت تن هامان ، در طراری و درخشیدن عریانیمان مثل فلس ماهی ها در آب سخن اززندگی نقره ای آوازیست که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند ما در آن جنگل سبز سیال شبی از خرگوشان وحشی و در آن دریای مضطرب خونسرد از صدف های پر از مروارید و در آن کوه غریب فاتح از عقابان جوان پرسیدیم که چه باید کرد؟ همه می دانند همه می دانند ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم ما حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم در نگاه شرم آگین گلی گمنام و بقا را در یک لحظه ی نا محدود که دو خورشید به هم خیره شدند سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست سخن از روزست و پنجره های باز و هوای تازه و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است و تولّد و تکامل و غرور سخن از دستان عاشق ماست که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم بر فراز شب ها ساخته اند به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم همچنان آهو که جفتش را پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند و کبوتر های معصوم از بلند های برج سپید خود به زمین می نگرند فروغ فرخ زاد http://matrix-1361.blogfa.com/ فروغ فرخزاد منبع :http://www.bisheh.com/ آخر بگو چه مانده که بستانی؟ آه شعر ای الهه خون آشام دیگر بس است این همه قربانی... در این دنیا دوست داشتن به چه معناست... دوست داشتن وطن و خانواده و دوستان و عشقت و... اولش که هرکسی دوست داشتن یک جور معنا می کنه... من اگه بخوام دوست داشتن را درجه بندی کنم و درصد بدم این طور میشه: از 100 رصد: وطن 40 درصد خانواده 20 درصد دوستان10 درصد عشقت 30 درصد ولی واقعا چه کسی باید دوست داشت: وطن که جاش مشخص خانواده -کدام خانواده ؟ آخه خانواده زیاد داریم... دوستان -کدام دوستان؟ دوست هم زیاد داریم... عشقت -کدام عشقت؟ چون هر کدام از ما شانصدتا عشق داریم... این سه جمله بالا شوخی بود جدی نگیرید... ولی در این روزها چطور میشه حتی به عشقت اعتماد کنی وقتی بهش فکر کنی مغزت سوت... حالا که فکر می کنم می بینم من سه شنبه و چهار شنبه امتحان فیزیک حرارت و ریاضی7 دارم و نشستم فکر چی می کنم...؟ دوباره می نویسم از این زندگی از کارهایم از راهی که دراین زندگی پیش گرفتم : گاهی به فکر فرو می روم در افکار خویش چرخی میزنم ناگهان به این فکر فرو می روم و به خود می گویم خدا چقدر مرا دوست دارد ولی چقدر من بی معرفت وبی انصاف هستم که خدای خویش را در زندگی از یاد می برم و وقتی در بن بست گیر می افتم دوباره یادم می افتد خدایی هم وجود دارد و دوباره از خدا با التماس چیزی را می خواهم... و آن موقع نمی دانم چرا از خدا خجالت نمی کشم وبا پر رویی از خدا درخاستم را می خواهم و او که مثل من بی معرفت نیست درخاست مرا پاسخ می دهد ولی حالا که می اندیشم از روی او شرم سارم ... این فکر را با خجالت زیاد از او رها می کنم و دوباره شروع به پرسه زدن در افکار خویش می شوم و... خسته ام از این زندگی که مرا از پا انداخته انقدر خسته که بجای درس خواندن مثل دیوانه ها در کوچه های خیال بی هدف می گردم و فقط می خواهم از این دنیا دور شوم و آن قدر دور که از آن کوچه های خیال به دنیایی دور راه پیدا کنم... ولی افسوس که امکان ندارد... می خواهم انقدر تلاش کنم که دیگر هیچ کس نتواند به من بگوید... یک لحظه از افکار خویش بیرون می آیم وای... وای... راستی یادم افتاد امتحان دارم حالا وقت رفتن... برایتان آرزوی موفقیت دارم. شادی را دوست دارم... ای کاش میشد همیشه شاد باشم.. ولی چگونه در این دنیای پر از مشکلات شاد بود... ای کاش میشد مثل دیگران بی خیال از دنیا بودم و فقط... ولی چگونه بی خیال بودن از مشکلات زندگی و بی خیالی طی کردن... حالا اگر بی خیال باشم چگونه این زندگی را بگذرانم و باید امید به چه چیز داشته باشم... در پس افکار ذهن پریشانم مانده ام که چگونه زندگی باید کرد : با شادی - با بی خیالی- با فکر مشکلات یا با همه این ها هم زمان... دیگر درمانده ام با این افکار پریشان چه کنم که مرا رها کنند و از زندان آن رهایی یابم... ولی باز هم با همه این ها خدا با ماست... با همه این ها می دانم او مرا در این زندگی پر از درد رنج و شادی مرا رها نمی کند... من هستم که او را از یاد خویش می برم و می پندارم او مرا رها کرده... وای بر من و این افکار پریشان من... خدای من دوستت دارم و درست است گاهی در زندگی از رحمت تو ناامید می شوم و می دانم بالا ترین گناه ناامیدی است ولی چکار باید کرد... باز هم می گویم خدا دوستت دارم از عمق وجودم... دوست داشتن چه کسی ؟ وقتی کسی را دوست داری نمی توانی بهش برسی چون کل دنیا بسیج میشه تو را از آن جدا کنه... همه مشکلات می آید سر راه ت از همه جا و همه چی... مخصوصا وقتی خودش نمی دانه دوستش داری... وبخاطر مشکلات نمی توانی قدمی بر داری... آن موقع کل دنیا آوار میشه روی سرت... تویی وکلی مشکل که روی سرت... ولی بخاطر آن می خواهی تحمل کنی... حالا تویی تمام مشکلات که دوست داری حل... روز به روز بامشکلات روبه رو میشی وسعی درحل... ولی افسوس که راه حلی برایش نیست وتودر سردرگمی... فقط در این دنیا باید جواب پس دهی بخاطر کارهایی انجام می دهی و خواهی داد و دوست داشتن هیچ است و برای کسی اهمیت ندارد و هر کس خودش را مهم تر از دیگران می داند... و افسوس بر این دنیای بی خاصیت و... سلام بعد از چند مدتی برگشتم پیش شما دوست های گلم... خیلی خوشحالم می توانم دوباره بنویسم... راستی شب یلدای شما هم مبارک باشه... امشب همه میرند خانه هم دیگه یک شب نشینی راه می افته... همه مشکلات شان یادشون میره حتی واسه چند ساعت... همه لبخند روی لب شان هست و با هم دیگه شوخی می کنند و خلاصه خوش و خرم هستند... ولی خانه ما را بگو اول که کسی خانه ما نمی آید و دوم هرکسی دنبال کار خودش یکی تلوزیون نگاه می کنه - یکی خواب- یکی داخل اتاق و... سال تا ماه هم کسی خانه ما نمی آید و... ما که هیچی ولی شما شب خوبی داشته باشید... 




نمایشنامه طنز ازدواج جوانان
صحنه: داخلی، روز
نور، صدا، تصویر...حرکت!
مادر:" آفرین پسرم... برو ازدواج کن! هووووورررراااا!"
پسر:" من که نه کار دارم نه می توانم خانه اجاره کنم چطوری بروم زن بگیرم؟"
پدر:" تو می توانی پسرم... برو جلو، ما پشتت هستیم!"
صدای افرادی از توی کوچه:" آفرین، صد آفرین، هزار و سیصد آفرین!"( مگر نشنیدید که گفتند جوان منتظر است از سوی افرادی(؟!) تشویق به ازدواج شود، حالا چه فرقی می کند افرادش چه کسانی باشند؟!)
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ئی از گور بر می خاست
مرده ئی کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رؤیاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویری غبار آلود
زآن شب کوچک، شب میعاد
زآن اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان، میوه های نور
یکدگر را سیر می کردیم
با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رؤیاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم، شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
از من جز این دو دیده ی اشک آلود









سوت...
می کنه و منفجر میشه...





دوستتان دارم تا بعد خداحافظ

ولی بدان تا آخرش تو را از یاد نمی برم
| Design By : Mihantheme |

